تبليغاتX
امیرحسین همه زندگی مامانی و بابایی

امیرحسین همه زندگی مامانی و بابایی
بيم از حصار نیست که هر قفل بسته را با دستهای روشن تو می توان گشود

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول
اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین
بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان
زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من
می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر
غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر
بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی، در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی
بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی ، در قلب آنها جای می
گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

این متن رو یکی از دوستان خوبم برام ایمیل زده اینجا نوشتم تا یادم نره

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 10:39 ] [ آرزو ]
زني را مي شناسم من كه شوق بال و پر دارد
ولي از بس كه پر شور است دو صد بيم از سفر دارد
زني را مي شناسم من كه در يك گوشه ي خانه
ميان شستن و پختن درون آشپزخانه
سرود عشق مي خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدايش خسته و محزون
اميدش در ته فرداست
زني را مي شناسم من
كه مي گويد پشيمان است
چرا دل را به او بسته
كجا او لايق آنست
زني هم زير لب گويد
گريزانم از اين خانه
ولي از خود چنين پرسد
چه كس موهاي طفلم را پس از من مي زند شانه؟
زني آبستن درد است
زني نوزاد غم دارد
زني مي گريد و گويد
به سينه شير كم دارد
زني را با تار تنهايي لباس تور مي بافد
زني در كنج تاريكي
نماز نور مي خواند
زني خو كرده با زنجير
زني مانوس با زندان
تمام سهم او اينست
نگاه سرد زندانبان
زني را مي شناسم من
كه مي ميرد ز يك تحقير
ولي آواز مي خواند كه اين است بازي تقدير
زني با فقر مي سازد
زني با اشك مي خوابد
زني با حسرت و حيرت گناهش را نمي داند
زني واريس پايش را
زني درد نهانش را
ز مردم مي كند مخفي
كه يك باره نگويندش
" چه بد بختي چه بد بختي "
زني را مي شناسم من
كه شعرش بوي غم دارد
ولي مي خندد و گويد
كه دنيا پيچ و خم دارد
زني را مي شناسم من
كه هر شب كودكانش را
به شعر و قصه مي خواند
اگر چه درد جانكاهي درون سينه اش دارد
زني مي ترسد از رفتن
كه او شمعي ست در خانه
اگر بيرون رود از در
چه تاريك است اين خانه
زني شرمنده از كودك كنار سفره ي خالي
كه اي طفلم بخواب امشب
بخواب آري
و من تكرار خواهم كرد
سرود لايي لالايي
زني را مي شناسم من
كه رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گريه
كه او نازاي پردرد است
زني را مي شناسم من
كه ناي رفتنش رفته
قدم هايش همه خسته
دلش در زير پاهايش زند فرياد كه بسه
زني آواز مي خواند
زني خاموش مي ماند
زني حتي شبانگاهان
ميان كوچه مي ماند
زني در كار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس كه رنج و غم دارد نمي دانم؟ ... زني را مي شناسم

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 14:24 ] [ آرزو ]

روز جمعه بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم پارک و این چند تا عکس هم از گلم بین گلها

خیلی گرسنش شده بود و مدام تو رستوران داد می زد آقا کباب بیار ....آقا کباب بیار

 نگید چه مادر بی فکری چاقو داده دست بچه .... گاهی اوقات البته اکثراً حریفش نمی شم

خواب بود داشتم گوشت خرد می کردم که حضرت والا بیدار شد و داد و بیداد که منم می خوام گوشت بیبیرم

[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 10:48 ] [ آرزو ]

مادرم، روزت مبارک

مادرم، روزم مبارک

یا زهرا

زهرا که عنایتش به دنیا برسد

باشد که به فریاد دل ما برسد

یا رب سببی ساز که در روز حساب

پرونده ما به دست زهرا برسد 

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 10:27 ] [ آرزو ]

این ویروس لعنتی که افتاده به جونمون و از روز چهارشنبه واقعا حالم بد بود و آخرش هم سرم و ۵ عدد آمپول و این ویروس ثانیه ای عمل می کرد و بابایی هم درگیر شد و رفت زیر سرم ... شاید کم و بیش برای همه پیش بیاد زمانی که دوست دارن تا کسی باشه براشون یه سوپ خوشمزه مقوی درست کنه .....

خیلی روز بدی بود سرفه های پی در پی پسری ... اسهال و استفراغ همسری ... ضعف و بالاآوردن پی در پی من و کسی نبود به دادمون برسه ... فقط تو اون حال سعی می کردم زود سرپا بشم ....  هر چی بود بعد از ظهر روز پنج شنبه آرومتر شدیم ....

پنج شنبه خسته از کار روزانه و بیماری گفتم کمی غر بزنم ... تو آشپرخونه بودم گفتم ای بابا مگه من اینجا گارسونم که همش می برم و می یارم و چیزی نمی خورید ... حداقل برای جبران زحماتم چیزی بخورید .....منظورم به بابایی و پسری بود ...

امیرحسین هم بدون هیچ رودربایستی بدو بدو اومد و بهم گفت گارسون من بستنی می خوام

 

[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 9:56 ] [ آرزو ]

گلم از وقتی میره مهد دچار سرماخوردگی و سرفه شده

دیروز بردمش پیش دکتر فرسار دکتر خوب حاذقیه و تشخیص درستی هم داره ... دارو زیاد نمی نویسه برای سرماخوردگی فقط سرم شستشو و رعایت تغذیه رو تجویز می کنه ... البته ناگفته نمونه که دیروز اصلا حس خوبی تو مطب نداشتم احساس کردم کمی پولکی شده ...

تشخیص خودم این بود که ممکنه سینوسهای گل پسری درگیر شده باشه که متاسفانه تا حدودی درست از آب دراومد و دکتر گفت که تا دو هفته سرم شستشو و زادیتن بدم و بعد اگه تغییری نکرد ببریم برای عکس از لوزه سوم و سینوسها .... که خدا کنه این اتفاق نیافته ...

دیشب یک ساعت بیشتر نخوابیدم از بس که امیرحسین وول می خورد و طفلی سرفه می کرد ...

وزنش تو دوسالگی ۱۲.۴۰۰ بود ولی متاسفانه الان شده ۱۲.۱۰۰ ...

بنابر صحبتهایی که با بابایش داشتم تصمیم گرفتیم که بابایی که دو شغله تشریف داشتن یک شغله بشن ( ۱۵ میلیون فدای یه تار موی پسرم) و دو روز در هفته پسری پیش بابایی باشه .. و من هم دارم اقدام می کنم برای دورکاری تا حداقل یک روز در هفته رو دورکار باشم ... در این صورت دو روز در هفته امیرحسین مهد می ره و این خیلی خوبه .... و از دست این عذاب وجدان همیشگی تا حدودی راحت می شم ...

دیروز گزارش مهد رو بهم می داد ...

 مامانی سروش آروغ زد (یعنی حالش بهم خورده و بالا آورده) ... یه سوسک تو اتاق پرواز می کرد خاله ماری گرفت انداخت تو آشغالی ... خاله ماری پتوی منو انداخت رو غزل گفتم خاله اون مال منه ..

الهی دورت بگردم ..

وای از دیروز غصه اون سوسکه هم اضافه شده یعنی تو اتاق بچه ها سوسک بوده یا چیز دیگه ای بوده ؟؟؟؟؟

پسر گلم به خدا که برات هیچی کم نمی زارم با تک تک سرفه هات قلبم تیر می کشه ... با خنده هات روحم زنده می شه ...

 

[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 10:50 ] [ آرزو ]
تازگيها وروجك ما تا چيزي بهش مي گيم سرش رو مي ندازه پايين زير لب مي گه من رفتم و مي ره تو آشپرخونه مثلا با من و بابايي قهر كرده .... بعد بايد ناز بكشيم تا بياد بيرون و بپره بغل ماماني ...

از وقتي مهد مي ره كمتر بهم مي چسبه .. با اسباب بازيهاش بازي مي كنه و باهاشون حرف مي زنه گاهي اوقات هم دعواشون مي شه ....

بهش مي گيم اميرحسين به چاقو دست نزن خطرناكه .... به ما مي گه انقدر منو اذيت نكنيد ....


بهش مي گم اين زبونه كي بهت داده ؟؟؟   مي گه خدا ....

وقتي مهمون داريم و خسته مي شه بدون رودربايستي بهشون مي گه

---- ديگه بريد خونتون -----

گلكم از وقتي مي ره مهد سرماخوردگيش به فاصله دو سه روز خوب مي شه دوباره شروع مي شه خيلي نگرانم دكتر هم بردمش گفت كه ويروسه ...


خداروشكر كه ديگه موقع جدا شدن گريه نمي كنه .. امروز تو راه مهد تو كالسكش با خودش حرف مي زد ... روبروش وايسادم بهش گفتم .. چي مي گي ماماني .. بهم گفت تو برو سركار من مي رم مهد كودك ...

واي خدا چقدر خوشحال شدم .. كفشهاشو كه درآوردم خودش رفت مهد .. البته اينم بگم كه دوست نداره بره مهد ولي يه جورايي ديگه مي دونه كه مجبوره كه بايد بره ... الهي مامان فداش شه ...

وقتي مي خواد كاري كنه و مي دونه كه من خوشم نمي ياد ... ابروهاشو مي ده بالا و زيرلب مي گه خدايا من چيكار بكنم كه مي خوام دست به وسايل مامان بزنم .. يعني داره به من گوشزد مي كنه كه مي خواد دست به وسايل من (كابينهاي آشپزخونه رو منفجر كنه) بزنه و نبايد بهش چيزي بگم ...

گوشي رو بر مي داره مي گه الو بابايي زود بيا نون بخر لواشك صورتي بخر .. پاستيل بخر آبي بخر ... شير بخر ماست بخر زود بيايي ها


شير آب ظرفشويي خرابه و چيكه مي كنه هنوز بابايي نتونسته درستش كنه ديروز به باباش مي گفت ... وسايل بده من درستش كنم .... با افتخار به بابايي گفتم ببين نتونستي شيرآب رو درست كني بالاخره بچم دست به كار شد .. پيچ گوشتي و انبردست دادم دستش رفت سراغ كابينت .. درو باز كرد و سرش رو برد زير تا شير آب رو ببينه با خودش مي گفت--- آب مي ده بزار درستش كنم ----

كيف مهدش رو باز كردم ديدم اين شعر رو برگه نوشته شده و يه يادداشت از طرف مربي كه به مامان گفته تا با اميرحسين تمرين كنم .. تو آشپرخونه مشغول بودم كه شعر رو براش خوندم و گفتم تا پسري با من بخونه .. براي دومين بار گفتم اميرحسين جان حالا شعر خورشيد خانم رو براي مامان بخون ... برام كامل خوند و از خوشحالي ذوق مرگ شدم ...

خورشيد خانم

گيسو طلا

بيا پايين از اون بالا

كجا مي ري كجا مي ري

چرا به دور دورا مي ري

بيا با هم بازي كنيم

تو كوچه ها شادي كنيم


ناگفته نمونه كه 5 تا شعر ديگه رو هم بلده و كامل مي خونه ....

سوره كوثر و حمد و سوره رو هم بلده .....

35 كلمه فارسي به انگليسي رو هم يادش دادم ..

به فوتبال علاقه خاصي داره ..... از بابايي چند تا از حركات مخصوص فوتبالي رو ياد گرفته

بهش مي گم اميرحسين مي خواي چيكاره بشي مي گه مي خوام لواشك بفروشم




[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 10:35 ] [ آرزو ]
پسره نازنینم ... دوستت دارم

الان برات دلم تنگ شده ... صبح با بابایی رفتیم مهد همچنان موقع جدایی گریه می کنی ... دیگه مسیر مهد رو یاد گرفتی و موقع بیرون رفتن می پرسی کجا می ریم .. جوابت رو با می ریم بیرون تا بارون رو ببینیم شروع می کنم و کم کم مسیر رو که داریم می ریم شروع می کنی به بی قراری که من مهد کودک نمی رم بریم خونه مامانی ...

دیروز خوشحال و شاد بودم دلیل داره می دونی چرا؟

چون تو مهد با بچه ها بازی کرده بودی و چشمات ریز و سرخ نبود و صورتت زرد نبود آخه گریه نکرده بودی گلم ...

هز اتفاقی هم تو مهد می افته بهم می گی ... موقع بازی دقت می کنم ببینم چه چیزهایی رو یاد گرفتی ... مدیر مهد و مربی می گن که تو خیلی باهوشی پیشنهاد دادن که ببریمت سنجش هوش ... ماشاالله .... ولی

به نظر من هم تو خیلی باهوشی و در عین حال خیلی حساس .... مثل مامانت

(کدوم ماست فروشی هست که بگه ماستم ترشه )


عزیزترینم .. دردونه مامان .... قلبم عشقم نفسم جونم روحم تک تک سلولهام اعم از بنیادی و غیربنیادی تویی و تویی و تو ...

[ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 10:57 ] [ آرزو ]

سال نو مبارک

آرزو می کنم که امسال سال خوبی برای همه مردم باشه .. سال پر از سلامتی موفقیت و از همه مهمتر آرامش ... بخصوص برای دوستای عزیزم که برام پیغام گذاشتن و عذرخواهی بابت اینکه نگرانشون کردم ...

سال تحویل امسال کنار هم بودیم و بر عکس سالهای گذشته که موقع سال تحویل اشک تو چشمام جمع می شد امسال خودم رو کنترل کردم که دیگه اشک دم مشکم جاری نشه ......

تصمیم گرفتم که دیگه به امیرحسین شیر ندم ... چسب ... موقع خواب شیر خواست و بهش گفتم که اوف شده مامانی ... نگاه مظلومانه ای کرد و خیلی راحت قبول کرد و روی پام تابش دادم و موقع خواب هم همیشه بهم می گه شب بخیر عزیزم شب بخیر عزیزدلم شب بخیر گلم خوابید شب هم به همین منوال گذشت روز دوم موقع خواب ازم می پرسید مامانی شیر خوب شد و بهش گفتم نه عزیزم هنوز خوب نشده و تا سومین روز رفتیم شهر بازی و حسابی بازی کرد و گرسنش شد اومدیم خونه خوابش می اومد گریه گریه که شیر می خوام هر چی بهش گفتم که اوف شده قبول نکرد و جیغ و داد راه انداخت ... ما بین گریه هاش بهش گفتم امیرحسین پلو می خوری ..... سریع صدای گریه قطع شد و با تعجب گفت می خورم ..من هم رفتم و براش برنج خالی براش کشیدم و با ولع خورد وای داشتم بال در می آوردم ... انگار اولین باری بود که برنج می خورد آخه تا به حال به اسم پلو نشنیده بود ... خلاصه اون روز هم گذشت تا به امروز شیر نخورده .. ولی هر از چندگاهی ازم می پرسه مامان شیر داری شیرت خوب شد ... الهی 

راستی گل پسرم قند عسلم از ۲۰ ماهگی دیگه کلا پوشکش نکردم و جیشش رو می گفت اولین باری که دستش رو گرفت رو شلوارش و با عجله گفت جیش دارم جیش دارم .. با خوشحالی بردمش دستشویی و بهش گفتم امیرحسین مامان خیلی خوشحاله چون تو جیشت رو می گی ... بعد هربار که جیشش رو می گفت ازم می پرسید مامان خوشحالی ..... مامانی هم از خنده پخش زمین می شد ...

تو این تعطیلات غیر از شهربازی و پارک و دید و بازدید از خانواده هامون جایی نرفتیم البته منظورم مسافرته ....

یه روز که پسری رو بردم پارک اولین بار خودش رفت بالای سرسره و حسابی سرسره بازی کرد ... بهش گفتم امیرحسین دیگه بریم خونه من خسته شدم ... گفت بازم سرسره بازی کنیم گفتم باشه باشه عزیزم بریم اون ور هم هست خیلی جدی دستاشو برام تکون داد و گفت که اصلا باشه باشه نگو مامان من می خوام همش سرسره بازی کنم ... وای که از خنده مردم .. بهش می گم این زبونه کی بهت داده می گه خدا

هفته دوم عید رو با خودم بردم مهد یک ساعتی توی مهد باهم بازی می کردیم ولی به محض اینکه می خواستم از اتاق بیام بیرون سریع متوجه می شد و بی قراری می کرد ولی به همین هم راضی بودم که حداقل یکساعتی رو تو مهد می مونه ....

تو ایام عید هم بیشتر مهمون داشتیم و جای خاصی هم نتونستیم بریم ...

۱۳ رو هم تو پارک لاله من و امیرحسین دوتایی به در کردیم آخه باباییش سرکار بود و من هم به خاطر خستگی دوست نداشتم اون روز با خانواده ها باشم ... ماهی رو انداختیم تو حوض بزرگ وسط پارک ..سبزمون رو هم گذاشتیم کنار یه درخت .... 

 پسر قشنگم ترو به خدا تو مهد گریه نکن ... امروز دستم رو گرفته بودی و به زور ازم جدا شدی ... عزیز دلم اونجا بیشتر از تو خونه بهت خوش می گذره .. تو خونه که همش مشغول خراب کاری و بداخلاقی هستی ... اونجا بین بچه ها بهت بیشتر خوش می گذره پیش خاله ماری که خیلی مهربونه و ترو هم خیلی دوست داره ... پس انقدر ناراحتم نکن ......

خیلی دوستت دارم و همه زندگیم هستی عزیزم

[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 10:6 ] [ آرزو ]
بعد از کلی مشقت و سختی رفتیم تو خونه جدیدی که فاصله با اداره یک کوچه و تا مهد کودکی که چندماه بود زیرنظر داشتم تا امیرحسین رو بزارم چهار تا کوچه مسافته و مربی مهربون و با حوصله ...
 
صبح روز چهارشنبه از هفت صبح امیرحسین بیدار شد و گریه که بریم مهد من و باباش و امیرحسین آماده شدیم برای اولین روز مهدرفتن امیرحسین با ذوق فراوان دووید تو و با بچه های پیش دبستانی شروع کرد به دست زدن و شادی کردن وای که چقدر خوشحال بودم از اینکه چقدر پسرم بزرگ شده و خلاصه بال و پر نداشتم ...
 
به محض جدا شدن از من شروع کرد به گریه کردن .. اومدم اداره هربار زنگ زدم گفتن که کمی بی قراری می کنه ولی طبیعیه عادت می کنه ساعت ۱۲ رفتم دنبالش الهی بمیرم هنوز چشماش خیس اشک بود و سرش داغ ...
روز پنج شنبه دوباره رفتیم ولی این بار دیگه به راحتی روز اول نبود با اکراه رفت داخل البته اون روز غیراز امیرحسین دوتا بچه دیگه هم بودن و کلا خلوت بود .. دوساعت تو مهد بود ما بین این دوساعت هم تماس می گرفتم و بهشون سفارش می کردم که نزارن گریه کنه .. خلاصه وقتی رفتم دنبالش انقدر بی حال و بی رمق بود که خودم حالم بد شد ..
تا جمعه بعدازظهر بی حال بود و شک داشتم نکنه بهش دارو دادن ..
 
صبح شنبه تنها رفتم مهد با مدیرش صحبت کردم ایشون منو متقاعد کرد که اگه شکی دارم می تونم ببرم برای ازمایش و از این حرفها ..
 
برگشتم خونه امیرحسین رو آماده کردم تا دوباره بریم مهد .. درو دیوار مهد رو که دید شروع کرد به گریه کردن تو حیاط مهد باهاش بازی می کردم ولی اصلا توجهی نمی کرد همش گریه می کرد و می گفت خدایا من چیکار کنم ..
 
این جمله خدایا من چیکار کنم امیرحسینم آتیشم داره می زنه

دیگه به هیچ عنوان حاضر نیست حتی تو حیاط مهدکودک با هم باشیم می گه بریم بریم خونه .. فرداش هم تب و سرفه تا به امروز درگیر دکتر و دوا و درمون ...

امروز پیش خواهرم هم نمی موند خیلی گریه کرد طوری که خواهرم بهم زنگ زد با گریه گفت که دیگه سرکار نرو بچه واجب تره ...

با این همه سختی .. .. کار دولتی ساعت کاری ۸ تا ۲.۵

به قول امیرحسینم خدایا حالا من چیکار کنم .. ...

مرخصی بدون حقوق هم بهم نمی دن ..

دام دق می کنم ..

کارمو رها کنم ؟؟؟؟؟....

فردا که امیرحسین خواست بره پیش دبستانی چی ؟؟؟ باز باید بره مهد و صبحها تنها می مونم ...


قال الرضا علیه السلام:

 

«اِذَا نَزَلَتْ بِکُمْ شَدِیدَةٌ فَاسْتَعِینُوا بِنَا»

هر گاه برای شما پیش آمد سختی روی داد از ما کمک و یاری بجوئید

مستدرک‏الوسائل/ج5/ص229  


[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 14:27 ] [ آرزو ]

جشن تولد امیرحسین روز پنج شنبه برگزار شد هرچند یه جشن دیگه خونه عزیز قراره بگیریم ... خیلی بهم خوش نگذشت فقط خواستم امیرحسین شاد بشه ... صبح روز پنج شنبه ساعت ۸ از خونه زدم بیرون اول رفتم بانک تا اقساط خونه و وام رو پرداخت کنم بعد رفتم قنادی برای سفارش کیک می خواستم آدم برفی براش سفارش بدم که آقای قناد گفت نمی شه و روز قبل باید سفارش می دادم خلاصه اینکه کیک با عکس پو براش سفارش دادم ...خریدها و انجام دادم و اومدم خونه .. صبحانه آماده کردم و خوردیم و برای اینکه امیرحسین رو تشویق کنم تا صبحانه بخوره وسایل تزئین جشن تولد رو آوردم و با کمک خاله شروع کردیم به تزئین اتاق...

 یکی از دوستان هم زحمت کشیدن و تقویم سال ۹۱ رو با عکس پسری و عکس مهمونها برام طراحی کرد بماندکه چقدر سرش حرص خوردم تا چاپ بشه ....

کادوهای مهمونا که خانواده بابایی بودن لباس و پول بود که ممنونم از همشون ... کلی هم از تقویمها ذوقیدن ...

عمه امیرحسین هم براش لباس خریده بود تو آشپزخونه مشغول بودم که دیدم که لباسهایی که کادو آورده بودن رو تن پسری کرده و لباسهای تا به تا رو تنش کرده ... خیلی از این بابت ناراحت شدم  چون اون شب امیرحسین از دستشون کلافه شده بود از بس چپ و راست بوسش کردن طفل معصوم داد می زد و می گفت ای بابا چقدر بوس می کنید ... اونها هم از حرف امیرحسین خوششون می اومد و دوباره کارشون رو تکرار میکردن ...ولی باز هم طبق معمول ناراحتیمو بروز ندادم... انگار نه انگار که من مادرش هستم اون شب حکم کلم و سیب زمینی رو براشون داشتم .....

این روزها احساس تنهایی عجیبی دارم .. دورو برم شلوغه ولی تنهام ..تنهای تنها ... با مسئولیتهای سنگین که وظیفه من نیست ...

بابای امیرحسین هم واقعا اون شب خجالت زدم کرد خیلی برامون سنگ تموم گذاشت دستش درد نکنه که باعث شد کلی خستگی در کنم ...

همیشه پشت و پناهمه .. همیشه سنگ صبورمه ...همیشه حلال مشکلاتمه ... اگه درد و غمی داشته باشم با یک جمله آرومم می کنه .... ببخشید اشتباه گفتم چه درد و غمی اصلا نمی ذاره درد و غمی وارد زندگیمون بشه ....

مرد زندگی یعنی این .. مرد زندگی یعنی پای کبود شده ( .... ).  

فقط پسرم عزیزم قشنگم به خاطر تو زنده ام و به خاطر تو شادی می کنم .. به خاطر تو قلب شکستم رو وصله می زنم ...... 

پسرم دوستت دارم و برات آرزوی عاقبت به خیری دارم

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 9:13 ] [ آرزو ]

این روزها دغدغه هام زیاده فردا برای امیرحسینم جشن می گیریم...دوسال گذشت روزهای خوب و بد .. روزهایی که هر روزش برام یه روز دیگه بود  ... البته یه کمی برام سخت گذشت برای مادری که هم باید مادر باشه هم همسر هم خانه دار و هم شاغل و هم مرد و هم زن ......

روزهایی که می ترسیدم وقتی من پیشش نیستم زمین بخوره طوریش بشه ... روزهایی که باید سریع مرخصی می گرفتم و می اومدم پیشش و به خاطر ده دقیقه دیررسیدن باید جواب اطرافیان رو می دادم ...

روزهایی که وقتی به خونه می رسیدم می دیدم به خاطر درست غذا نخوردن ضعف کرده و رنگش پریده ...

روزهایی که با خستگی تمام می رسم خونه و وقتی با ذوق کودکانه دستاشو برام باز می کنه و خودش رو بی محابا می ندازه تو بغلم ، اون لحظه دیگه خسته نیستم ...

هفته گذشته سه روز تب داشت شب اول هرچی خورده بود بالا آورد خیلی ترسیده بود بعد از بالاآوردن غذا نمی خورد همش می گفت نمی خوری امیرحسین آروخ (آروغ) می زنی.. الهی بمیرم ..

فرشته کوچک ما دیگه بزرگ شده ماشاءاله عین بلبل حرف می زنه تمام کلمات رو می تونه بگه... جمله بندیش حرف نداره .. اگه کسی بهش اخم هم کنه ... اگه ازش بپرسم بهم می گه ...

مادرهمسری مریض شده دیگه از عهده نگهداری گلم بر نمی یاد فعلا به مادرم و خواهرم زحمت نگهداری رو دادم انشاءاله بعداز اسباب کشی و جابجایی بذارمش مهد ...

به مادرهمسری آمپول می زدم و امیرحسین هم با کنجکاوی نگاش می کرد اومدیم خونه گفتم عزیز چی شده اشاره میکرد به پشتش و می گفت عزیز مامان آمپول زد .. عزیز قرص بخوره خوب بشه .علاقه خاصی به قرص خوردن داره گاهی اوقات می یاد دست رو شکمش می ذاره و می گه مامان دل درد قرص بده امیرحسین بخوره خوب بشه  قربونت برم شیرین زبونم

موقع خواب بهش می گم شب بخیر عزیزم امیرحسین هم به مامانی می گه شب بخیرگلم ....

گاهی اوقات هم کلامون میره تو هم و دعوامون می شه ..

سبد بر می داره و هی توخونه دورمی زنه و می گه نمکیه نمکیه .... توپه گاوه شیره پلنگه ببعیه !!! بدو بدو

صدای حیونها رو بلده گاهی اوقات با خودش خلوت می کنه می بینم زیر لب داره می گه :(به صدا می گه صیدا ) صیدای گاو ماما صیدای ببعی ب ب صیدای شیر ها ها ....

دیروز که اومدم خونه بغلش کردم و آروم از بغلم اومد رو مبل نشست و با صدای خیلی آروم انگار که بخواد درگوشم چیزی بگه گفت خاله دعوام کرد... پاستیل نداریم ... پاستیل امیرحسین می دم به رزا بخوره... بعد هم رفت سمت حموم .. (صدای بچه همسایه بالایی می اومد) دستاشو تکون می داد و با یه حالتی گفت نی نی چقدر حرف می زنه مامانش رفته حموم نی نی رو بشوره .. وای که دیگه از خنده پخش زمین شدم .. دوست داشتم اون لحظه قورتش بدم.

وای که چقدر خندیدم .. از خواهرم سوال کردم گفت غذا نمی خورد همش پاستیل می خواست من هم بهش گفتم که پاستیل نداریم اگه غذا نخوری پاستیلتو میدم به رزا (دخترخاله امیرحسین).

۲۵ کلمه فارسی به انگلیسی رو بلده ...

معنی جمله بدو بیا و کلمه برگرد رو به انگلیسی می دونه و انجام می ده ....

کتاب خوندن رودوست داره چند تا از شعرهای کتابشو که البته الان دیگه کتاب نیستن ورقهای پاره هستن رو باهم می خونیم..

 

عاشق تلفن وگوشی و کنترل هستش. کنترلهالو منفجر کرده .... تو همه چی دخالت می کنه من و بابایی حق نداریم تو خونه با هم حرف بزنیم یا کنار هم بشینم .... سریع داد و بیداد می کنه و می یاد ...

از بازیهای مورد علاقش اینه که دستشو به زور بکنه تو دهن و دماغ مامان... جرات دارم خمیازه بکشم دستشو تا مچ می کنه تو دهنم .. دراز می کشم محل بازیش روشکم مامانی .. یه بار بهش گفتم تو اول شکم مامان بودی بعد دیدم رفت سمت اسباب بازیهاش یکی ازوسیله های خمیربازیشو آورد اشاره می کرد و می گفت خانم دکتر برید امیرحسین اومد بیرون... حاج و واج مونده بودم ..

به خودش خیلی محترمانه می گه امیرحسین ... اصلا کلمه من رو به خودش نمی گه....

کشتی گرفتن یکی دیگه از بازیهای مورد علاقشه ...اون هم فقط با مامان ....

عکسهاشو به زودی می زارم...هرچند عکس گرفتن از وروجک سخت شده تا می خوام دوربین دستم بگیره مییاد ازم می گیره و از در و دیوار و خودش عکس می گیره ... هنرمندیهاشو به زودی می زارم...

 

[ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 10:56 ] [ آرزو ]
 

 ۱۸ بهمن ماه ساعت ۱۱.۴۵ تولد روشنایی زندگیمونه ....

 

 

 

[ شنبه 15 بهمن1390 ] [ 13:50 ] [ آرزو ]
انار فرشته ای که قرار بود ۶ بهمن تولد دوسالگی رو با پدر و مادرش  باشه رفت تا...

ای خدا دعای این همه مادر رو اجابت نکردی ...

خدایا یاد حرف مادر انار که می افتم که می گفت دوست دارم بغلش کنم ولی نمی تونم آخه تمام بدنش زخمه ... نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم...

خدایا به پدر و مادرش صبر بده ....

[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 13:6 ] [ آرزو ]

امیرحسین گلم ماشالله خیلی بزرگ شده دیگه همه حرفها رو متوجه می شه و تقریبا دیگه جمله سه کلمه ای رو راحت می گه ...

تو هفته های گذشته  با یکی از دوستان که همکار هم هستیم البته محل کارشون از ما جداست و چند ماه یکبار همدیگرو می بینیم و یه پسر ناز به اسم راعد داره قرار گذاشتیم که همدیگرو ببینیم و بچه ها رو ببریم بیرون تا یه هوایی (چه هوای داره این تهران اکسیژن مطلق ) عوض کنن رفتیم سرزمین عجایب .. روز جمعه بود خیلی شلوغ بود و سرو صدا زیاد بود واقعا کلافه کننده بود و مجبور شدیم یه یک ساعتی باشیم و برگردیم .. امیرحسین عاشق استخر توپه هیجان زده شد و داشت با سر شیرجه می زد تو استخر توپ که خانوم مراقب گرفتش وای خیلی برام جالب بود کلی کیف کرد .... بعد رفت سمت سرسره یکی دوباری هم سر خورد و بدو بدو رفت سراغ تاب ... اونجا هم چند دقیقه ای بود و خیلی با عجله خودشو می رسوند سمت وسایلها که بازی کنه ... من هم از ذوق و شوق که پسری چقدر ماهره و شجاع همش میذوقیدم و عکس میگرفتم....

یه دو سه هفته ای هم بابایی سرماخورده بود و گلودرد داشت که خداروشکر بهتر شده ...

دو روز هم هست که گلم تک سرفه هاش شروع شده و سرماخورده امیدوارم که زودتر حالش خوب بشه ...

اشتها و غذاخوردنش هم مثل سابقه ... من و این همه خوشبختی محاله محاله

طبق معمول گذشته بعد از شام باید هر سه تامون بریم و دوش بگیریم امیرحسین تمام غذا رو به خورد لباسها و وسایل تو خونه می ده ... بازی  با غذا که تموم می شه هوس اسب سواری می کنه و می یاد سوار مامان میشه و می گه اسب پشت گردنمو با انگشت فشار میده که یعنی اسب روشن شده و با پا می زنه به کمرم و دستور می ده که  پاشو ... پاشو ....پاشو .... ای  خدا از دست کارهای این وروجک ...

دیروز اولین جلسه فیزیوتراپی زانو رو رفتم ولی جلسه های بعدی رو چیکار کنم ؟؟؟ نگفته بودم ... بنده چند سال پیش که جوان بودم و شور و شوق جوانی به باشگاه می رفتم تو تمریناتی که داشتیم حریف مقابل جو گیر شد و ضربه ای محکم به زانوی بنده محول نمود از همون موقع زانو دردم شروع شد و بعد از مدتی خوب شد ولی همچنان هر از چندگاهی درد سراغم می اومد که اواخر دیگه هر روز زانو درد داشتم رفتم متخصص ارتوپد گفت که  زانوم مشگل پیدا کرده و باید ورزش مخصوص داشته باشم و دارو و درمان رو هم جدی بگیرم ... البته فکرمی کنم بیشتر به خاطر کارهای سختیه که انجام دادم ... جابجایی لباسشویی ، یخچال ، شستن فرش و غیره ..... جدیدا با اسب سواری که امیرحسین خان داره کمردرد هم اضافه شده ....

دیدی پیر شدم مادر ....

تولد گلم نزدیکه من و بابایی تصمیم داریم اگه خدا بخواد امسال تولدش رو بیرون از خونه بگیریم سالنی ، رستورانی ، آلاچیقی البته  آلاچیق سرده می شه ..... هوووووو کلی فکر دارم ...

تصمیم دارم کمی هم به فکرخودم باشم ... مثلا برم باشگاه وای یعنی می شه .. صبح که از خواب بیدار می شم ببخشید اشتباه نوشتم من که اصلا شبها خواب ندارم بهتره بگم صبح ها که از رختخواب بلند می شم تموم بدنم درد می گیره استخونام صدا می ده .. جیر قیر ویر جیر... مثل صدای لولای در زنگ زده ... هههههههههه

یه چند روزی میشه رژیم گرفتم البته در حد برنج نخوردن .. حالا فکر نکنیدکه برای خودم یلی هستم نه وزن هفته پیشم ۵۶ کیلو بود... وروجک می زنه رو شکمم و می گه لبو داغه لبو داغه ....

 حالا واقعا رژیم  چاقی شکم چی می تونه باشه ؟؟؟؟

چربی های زائد شکم را چگونه از بین ببریم ؟

شکم انسان از عضلاتی قوی پوشیده شده که نگهدارنده امعاء و احشاء است . ورزش نکردن مرتب و روزانه ، انجام فعالیت های نشسته و مصرف کالری بیش از نیاز ، موجب تجمع چربی در منطقه شکم می شود ؛ دراین صورت عضلات شکم ، سفتی و حالت اولیه خود را از دست داده و شکل ظاهری اندام افتاده شده و چربی ذخیره ای شکم به حالت گره دار احساس می شود .

به علاوه، تجمع چربی درمنطقه شکم، به خصوص در خانم ها خطر ابتلا به دیابت و عوارض عروقی را چند برابر می کند.


برای از بین بردن چربی های اضافی شکم چه کنیم؟

این بافت چربی ، برای بدن یک انبار انرژی است و بدن مازاد نیاز خود را در آن ذخیره کرده ، در مواقع نیاز، از آن برداشت می کند . پس باید کاری کرد که بدن نیازمند انرژی بافت چربی شود .

دریافت کالری کمتر و ورزش کردن، راه رسیدن به این مقصود است. البته اکنون با روش های دیگری مثل جراحی نیز، این چربی ها را بر می دارند. ولی اگر بتوانیم با ورزش، که سلامت عمومی بدن را به دنبال دارد، آن را از بین ببریم، مسلما به جراحی نیازی نخواهد بود.

ادعا می شود که کمربندهای شوک دهنده کهElectronic abdominal exercise belt  گفته می شود ، با وارد کردن جریان های الکتریکی به چربی شکم موجب تجزیه آنها و قوی شدن عضلات شکم می گردد. در صورتی که تنها جریان هایی با قدرت ایمپالس های مغز ، موجب انقباض عضلات می شود و اگر چنین جریانی با این کمربند وارد شکم شود، موجب یک انقباض دردناک خواهد شد.

البته استفاده از وسایل ورزشی که موجب انقباض عضلات شکم شود، مفید است؛ اما ورزش کردن به تنهایی کافی نخواهد بود، چرا که کالری اضافی باز هم در شکم یا باسن ذخیره می شود . پس باید از خوردن شیرینی های خامه ای، تنقلات چرب مثل چیپس، غذاهای پُر روغن و نان و برنج زیاد از حد پرهیز کرد.


یک ورزش مفید:

دراز و نشست از راحت ترین و مؤثرترین ورزش ها برای برطرف کردن چربی شکم است. با فشار زیادی که به عضلات شکم وارد می شد، این عضلات قوی شده و شکم به حالت اولیه باز می گردد . مدت ورزش چند روز یا چند هفته نیست، بلکه باید آن را مداوم انجام داد .

تمرینات ورزشی در صورتی که به درستی انجام نگیرند ، به کمر شما آسیب می رسانند.


طریقه درست انجام دراز و نشست:

به پشت روی زمین نسبتاً نرمی بخوابید. پاها را خم کنید تا کف پایتان روی زمین قرار بگیرد ، دستانتان را به روی سینه قرار دهید . ابتدا سر را بلند کرده و سپس شانه ها را به آرامی 30 تا 40 سانتی متر بالا بیاورید و دوباره بخوابید(مانند تصویر بالا). بلند شدن بیش از این مقدار عضلات پای شما را به کار می گیرد. ده مرتبه پشت سر هم ، این کار را انجام دهید . چند ثانیه استراحت کنید و ده مرتبه ی بعدی را انجام دهید. در ابتدا لازم نیست زیاد به خودتان فشار بیاورید ، زمانی که احساس کردید، عضلات شکم شما قوی تر شده اند، جسم سنگینی را در هنگام دراز و نشست در دست،روی سینه بگیرید تا فشار بیشتری به عضلات شکم وارد شود.


ورزش های تکمیلی دیگری که می توانید برای متناسب شدن شکم انجام دهید درذیل ارائه شده است :

1- روی زمین بنشینید. کف دست ها را در طرفین بدن، روی زمین بگذارید و زانوها را خم کنید. در این حال با باسن خود جابجا شده، به جلو بروید و در حقیقت، سر بخورید. می توانید با دست هایتان، مچ پاها را بگیرید(مانند تصویر بالا).  

2- بایستید و دست ها را به طرف جلو دراز کنید و در مقابل روی خود به لبه یک صندلی تکیه دهید. حالا به تدریج و خیلی آهسته  زانوها را خم کنید  تا به صورت نشسته در آیید، سپس به آهستگی بلند شده و بایستید. این عمل را 5 تا 10 بار تکرار کنید(مانند تصویر بالا).

3- به پشت روی زمین طاق باز بخوابید. دست ها را باز کرده در طرف راست و چپ روی زمین دراز کنید. حالا زانوها را خم کنید و همانطور که به هم چسبیده اند، با هم اول به طرف راست زانوها تا نزدیک زمین بیاورید ، سپس به همین شکل به طرف چپ تا نزدیکی زمین حرکت دهید. این عمل را 10-15 بار تکرار کنید(مانند تصویر بالا). 

4- چهار دست و پا روی زمین قرار بگیرید. یک پای خود را مستقیما بلند کرده در هوا نگاه دارید و از یک تا 5 بشمارید. سپس به حال اول بازگردید و از 1 تا 5 بشمارید. اکنون پای دیگرتان را به همین صورت حرکت دهید و بشمارید. این عمل را چند بار تکرار کنید(مانند تصویر بالا) . 

5- به روی شکم ، روی زمین بخوابید. چانه خود را روی هر دو دست خود قرار دهید. در حالیکه پاها را کشیده و دراز نگه داشته اید، یک پا را تا آنجا که می توانید بالا بیاورید و در آن حالت نگهدارید. از یک تا 5 بشمارید و سپس پا را پایین بیاورید. حالا این عمل را با پای دیگرتان انجام دهید(مانند تصویر بالا).

6- به پشت روی زمین بخوابید. دست هایتان را از پشت، زیر کمرتان قرار دهید.سپس به آرامی تنه ی خود را از زمین بلند کنید، طوریکه آرنج و ساعد شما روی زمین، به عنوان یک تکیه گاه قرار گیرند. سپس هر دو پایتان را از زمین بلند کنید و به صورت صاف(خم نشوند) در هوا نگه دارید. یکی از پاها را از زانو خم کنید تا بین ران و ساق پا، زاویه ی 90 درجه به وجود آید.از یک تا 5 بشمارید و سپس این پا را در هوا صاف کنید و پای دیگر خود را از زانو خم کنید، یعنی یک در میان پاهای خود را خم کنید(مانند تصویر بالا). 

[ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 10:59 ] [ آرزو ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ......

امیرحسین زیباترین و باشکوه ترین هدیه خدا که در روز 18 بهمن ماه سال 1388ساعت 11.45 دقیقه در بیمارستان نجمیه تهران به زندگیمون رنگ ایمان و عشق دوباره داد.

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت
مرا از عمق چشمانم ربود

امکانات وب
ایران رمان